اون سجاده ای که بهم دادی... بوش مستم کرده... منو از دنیا کنده... به بیرون پرتم کرده... دوست داشتم نماز خوندنتو... با چشمای خودم ببینم... اما حیف که دنیا نخواست... که من تو رو با خدا ببینم... چقدر سخت می گذرن لحظات... واسه کسی که دیگه لحظه و زندگی و عمر و زمان براش معنایی نداره... دیگه انگیزه ای نداره... دیگه آرزویی نداره... اما امید داره... لحظات واسه همچین آدمی سخت می گذرن... وقتی اون سجاده رو بهم دادی خیلی از خودم بدم اومد... دوست داشتم مال خودت باشه... نمی دونم الان نمازت فرق کرده یا نه... من دوست داشتم تو همونی که بودی بمونی... پاک و با خدا... می دونم که می مونی... فقط امیدوارم که دوری تو و سجاده ات باعث نشه که دیگه نمازهات نمازهای قدیمت نباشه... بلکه باعث بشه بهتر از قبل بشه... دیشب قشنگ ترین نماز عمرم رو خوندم... خیلی بهم کیف داد... اشک بود و اشک... تا جایی که یه لحظه رفتم از این دنیا بیرون و برگشتم... کاش بهم می گفتی از اون دعاها چطور استفاده کنم... از اونا که لای سجاده ات بود... سجاده بوی تو رو می داد... و بوی خدای تو رو... تو خدایی بودی... هستی و برای من خواهی ماند... دوست دارم مثل قبل نمازهات خیلی خوشگل باشه... بعد از اینکه پوستر ها رو بهت دادم رفتم و برای خودم یکی دیگه از اون ها خریدم... آخه می خواستم منم همون چیزی رو داشته باشم که تو داری... اون وقت من و تو وقتی اون رو نگاه می کنیم یاد هم می افتیم... بهت قول می دم که هرگز فراموشت نکنم... حداقل دیگه باید خیالت تخت تخت باشه که با وجود اون سجاده دیگه همیشه به یادت هستم... و با خودم می برمش پیش خدا... می برم و متبرکش می کنم... و زیر ناودون طلایی خونه اش برات دعا می کنم... مطمئن باش... چون تنها تو هستی که به زندگیم معنا دادی... و رنگ تازه ای دادی... یه رنگی تو مایه های رنگ پوست هلو... به همون خوشگلی... به همون زبری... که وقتی می مالمش روی صورتم یاد تو می افتم... نه به خاطر زبریش... به خاطر لطافت خاصی که توی زبریش داره!!!... و باز هم در گوشی بهت می گم: دوستت دارم...
تو بانام لیلا آمدی تو با نور فردا آمدی
من بودم و قلبی پر از بغض و زخم و درد و گلایه
من بودم و آیینه ای لبریز ترس و وهم و سایه
با دست تو تقویم تنهایی ورق خورد
رویای تو.... شب گریه را از یاد من برد!!!!!!!!!!!!
در چشم تو پنهان شده صد ها ستاره
من را ببر تا ساحل عشقت دوباره
من بی قرار بی قرار... سرگشته و دیوانه وار
بر این کویر تب زده... رگبار عشقت را ببار!
تو سیلی ابریشمی... باران ناب نم نمی
بر جان خسته مرهمی... تکرار عطر مریمی!
با دست تو تقویم تنهایی ورق خورد
رویای تو.... شب گریه را از یاد من برد!!!!!!!!!!!!
در چشم تو پنهان شده صد ها ستاره
من را ببر تا ساحل عشقت دوباره «یغما گلرویی»
(خودم طبق معمول دستی بردم و شعر رو عوض کردم...)
مراقب خودت باش... قشنگ چهار حرفی من!!!!!
یا حق... |