فکر برتر
حضرت محمد صلی الله علیه و اله وسلم: مردم خواب هستند، هنگامیکه مردند بیدار می شوند.
خود را برای زیباترین روز آراسته ام... و مرگ را پلی یافتم برای رسیدن به تو...  اگر مرا بپذیری...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آنچه گذشت
موضوع بندی

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386

خیلی سرم شلوغهههههههههههههههههههههههههه

به زودی میام.............................


چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386

به آدرس زیر مراجعه کنید...

Mirror.blogsky.com


شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1386
گزارش+ گلایه

سلام

دیروز(جمعه ساعت ۲ ) تو دانشگاه علم و صنعت اولین جلسه ی هماهنگی برای عمره ی دانشجویی بود. با دوستان مفیدی که از دانشگاههای دیگه اسمشون در اومده بود رفتیم اونجا... میثم و علی آقا و من... البته از دوره های دیگه مون هم بودن... میثم از علم و صنعت اسمش در اومده بود و علی آقا هم از امیر کبیر( یا همون پلی تکنیک خودشون!!!)... جلسه قرار بود که ساعت دو شروع بشه... بنده طبق عادت همیشگی ساعت ۱:۳۰ یعنی نیم ساعت قبل اونجا بودم... اما من هنوز یاد نگرفتم که توی ایران به خوش قول بودن بهایی داده نمیشه... جلسه ۲:۳۰ شروع شد... توضحات جالب بود... حرکت کاروان های پسرا از ۲۰ تیر تا ۶ شهریوره... و من اونطور که دلم می خواست نشد... قسمت نبود... دوست داشتم توی ماه رجب اونجا باشم... اما خب می افته ماه شعبان... به هر صورت... حاج آقا صدیقی سخنرانی کردن(قطعا و حتما ایشون رو تو تلویزیون دیدین)... ساعت ۶ جلسه تموم شد... این از گزارش...

یواش یواش داره حالم از آدمای اطرافم به هم می خوره(منظورم افرادیه که من برای زندگیم انتخابشون نکردم و به طور قهری توی زندگی من هستن... اشتباه نشه... پدرو مادر و اینها نه... افرادی که توی محیط دانشگاه باید تحملشون کنم)... یه سری اونایی هستن که من باهاشون خیلی رفیقم که تعدادشون خیلی کمه... اما بقیه... پسرایی که از کله خری و احمق بودنشون آمار دخترا رو در میارن... فلانی شماره شناسنامه اش اینه... سایز شورتش فلانه... اسم باباش بهمانه... آخه به تو چه ربطی داره... از معاشرت با آدمای فضول حالم به هم می خوره... دخترا هم که توی جمع خودشون فقط تعدادی از ما رو(که من هم جزوشونم) مسخره می کنن و دست می اندازند و پیش خودشون فکر می کنند ما متوجه نمیشیم... اما اخبار از طریق همون پسرا به ما میرسه و حتی خودم دیدم که سر کلاس من و دوستانم رو دست می انداختند... اینطور افراد همون حقشونه که مثل بقیه ی پسرها مثل سگ باهاشون برخورد بشه... من که هیچ گونه صحبت و یا حتی ارتباط در حد سلام دادن هم باهاشون ندارم اما از اینکه می بینم اینقدر خاله زنک بازی در میارن و غیبت و تهمت و دروغ پشت سر هم برای ما میبافن اعصابم می ریزه به هم و ناراحت میشم... اما چاره ای نیست جز تحمل کردن... امیدوارم خدا یک روز اونا رو متوجه اشتباهشون بکنه... اوضاع درسها چندان جالب نیست... من اخلاق خاصی دارم... خیلی زیاد در درس ها فعالم... اکثر استاد ها از این مساله استقبال می کنن اما تعداد معدودی هم هستن که خیلی بدشون میاد... و با من سر دنده ی لج افتادند... خلاصه که تمرکز ذهنی من الان به هم ریخته... از بچه های کتابخون می خوام که یک رمان رو بخونن... بسیار زیباست... رمان جین ایر اثر تاریخی و به یاد موندنی از شاروت برونته که در زمان خودش بهترین کتاب انگلستان شد...

اینم یکی از شکوفه های دانشگاهمون برای تو...

1


چهارشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1386
محبت

نوروز ۸۵ اینجا بودم(جایی شبیه اینجا... این عکس خودم نیست... اون موقع موبایل نداشتم وگرنه عکس می گرفتم)... بی نظیر بود... طوفان بود... طلوع خورشید رو از کنار دریا داشتم... وحشتناک قشنگ بود... خیلی خوش گذشت... نمی دونم می تونم یا نه... اما سعیم اینه که همونطور که افرادی برای من توی زندگیم خاطره شدن و همیشه دعای من پشت سرشونه... من هم برای افرادی خاطره بشم... تا همیشه به یادم باشند... می خوام وقتی از تحصیل آکادمیک فارغ شدم و دستم به دهن خودم رسید... همه رو ببرم گردش... تفریح... بگردونمشون... البته بار اول... دفعات بعدی فقط برای اونایی این کارو می کنم که قدر بدونن... لیاقت محبت داشته باشن... بفهمن محبت یعنی چی... توی این شهر شلوغ محبت رو باید زیر چرخای کمپرسی پیدا کنی... باید توی لونه ی کلاغ پیدا کنی... یا بین دیوارای بتنی... زندگیم هنوزم بچه گونه س... دوست دارم همینطوری نگهش دارم... و نگهش می دارم... مطمئنم...

 


یکشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1386
قشنگ ترین نماز عمرم

اون سجاده ای که بهم دادی... بوش مستم کرده... منو از دنیا کنده... به بیرون پرتم کرده... دوست داشتم نماز خوندنتو... با چشمای خودم ببینم... اما حیف که دنیا نخواست... که من تو رو با خدا ببینم... چقدر سخت می گذرن لحظات... واسه کسی که دیگه لحظه و زندگی و عمر و زمان براش معنایی نداره... دیگه انگیزه ای نداره... دیگه آرزویی نداره... اما امید داره... لحظات واسه همچین آدمی سخت می گذرن... وقتی اون سجاده رو بهم دادی خیلی از خودم بدم اومد... دوست داشتم مال خودت باشه... نمی دونم الان نمازت فرق کرده یا نه... من دوست داشتم تو همونی که بودی بمونی... پاک و با خدا... می دونم که می مونی... فقط امیدوارم که دوری تو و سجاده ات باعث نشه که دیگه نمازهات نمازهای قدیمت نباشه... بلکه باعث بشه بهتر از قبل بشه... دیشب قشنگ ترین نماز عمرم رو خوندم... خیلی بهم کیف داد... اشک بود و اشک... تا جایی که یه لحظه رفتم از این دنیا بیرون و برگشتم... کاش بهم می گفتی از اون دعاها چطور استفاده کنم... از اونا که لای سجاده ات بود... سجاده بوی تو رو می داد...  و بوی خدای تو رو... تو خدایی بودی... هستی و برای من خواهی ماند... دوست دارم مثل قبل نمازهات خیلی خوشگل باشه... بعد از اینکه پوستر ها رو بهت دادم رفتم و برای خودم یکی دیگه از اون ها خریدم... آخه می خواستم منم همون چیزی رو داشته باشم که تو داری... اون وقت من و تو وقتی اون رو نگاه می کنیم یاد هم می افتیم... بهت قول می دم که هرگز فراموشت نکنم... حداقل دیگه باید خیالت تخت تخت باشه که با وجود اون سجاده دیگه همیشه به یادت هستم... و با خودم می برمش پیش خدا... می برم و متبرکش می کنم... و زیر ناودون طلایی خونه اش برات دعا می کنم... مطمئن باش... چون تنها تو هستی که به زندگیم معنا دادی... و رنگ تازه ای دادی... یه رنگی تو مایه های رنگ پوست هلو... به همون خوشگلی... به همون زبری... که وقتی می مالمش روی صورتم یاد تو می افتم... نه به خاطر زبریش... به خاطر لطافت خاصی که توی زبریش داره!!!... و باز هم در گوشی بهت می گم: دوستت دارم...

تو بانام لیلا آمدی      تو با نور فردا آمدی

من بودم و قلبی پر از بغض و زخم و درد و گلایه

من بودم و آیینه ای لبریز ترس و وهم و سایه

با دست تو تقویم تنهایی ورق خورد

رویای تو.... شب گریه را از یاد من برد!!!!!!!!!!!!

در چشم تو پنهان شده صد ها ستاره

من را ببر تا ساحل عشقت دوباره

من بی قرار بی قرار... سرگشته و دیوانه وار

بر این کویر تب زده... رگبار عشقت را ببار!

تو سیلی ابریشمی... باران ناب نم نمی

بر جان خسته مرهمی... تکرار عطر مریمی!

با دست تو تقویم تنهایی ورق خورد

رویای تو.... شب گریه را از یاد من برد!!!!!!!!!!!!

در چشم تو پنهان شده صد ها ستاره

من را ببر تا ساحل عشقت دوباره                    «یغما گلرویی»

(خودم طبق معمول دستی بردم و شعر رو عوض کردم...)

مراقب خودت باش... قشنگ چهار حرفی من!!!!!

یا حق...


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 34128


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

حضرت علی علیه السلام

آنچه عقلت به تو می گوید،همان را انجام بده

شانس در خدمت ذهن آماده است

لویی پاستور