فکر برتر
حضرت محمد صلی الله علیه و اله وسلم: مردم خواب هستند، هنگامیکه مردند بیدار می شوند.
خود را برای زیباترین روز آراسته ام... و مرگ را پلی یافتم برای رسیدن به تو...  اگر مرا بپذیری...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آنچه گذشت
موضوع بندی

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 28 تیر ماه سال 1386
گوناگون نامه!

سلام

۱. تا دوشنبه صبح نیستم چون دارم(داریم) میرم(میریم) مسافرت

۲. دیشب با یکی از دوستای دوران دبیرستان چت کردم. برو بچه ها همگی رفته بودن مشهد. منتها من نتونستم برم به دلایلی. می گفت خوش گذشته. کلی گپ زدیم. می گفت چند وقت پیش داشته طرفای قیطریه با یکی از هم دانشکده ای هاش با ماشین میرفته که اتفاقا یکی از دختراشون بوده که داشته می برده خونه شون. پلیس بهشون گیر میده. اونم بر میگرده میگه هم دانشکده ای هستیم. دارم می برم برسونمش. پلیس هم صندوق عقب و داشبورد و ... رو وارسی می کنه و بعد از پنج دقیقه میگه برید.

حالا واسه چی اینو گفتم. خب همینه که از دست عرف غلط جامعه دلم پره دیگه. هر دختر و پسری که تو یه ماشین میشینن که نباید جلوشونو بگیری. بعضیها چقدر سطحی نگرن ها. بابا خب رفیقن شب شده دیر وقته داره می بره برسونه خونه شون. این رفیق ما هم گفت سوار شدیم و رفتیم. و البته می گفت اصلا اعصابش خرد نشده بود. آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است. خلاصه اینکه زیاد به هم گیر ندید. خوب نیست. بعد بهم گفت مامانش بهش قبلا گفته که فقط هر رفاقتی که داره و هر کاری می کنه با احساسات دخترا بازی نکنه چون آه اونا می گیرتش. در همین راستا از خانمهای محترمی که میان اینجا و حس می کنن با احساساتشون بازی می شه تقاضا دارم که نیان اینجا.

۳. موفق باشید.

۴. خداحافظ تا دو شنبه احتمالا اگر زنده بودیم انشاالله


چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386
زندگی چطور می گذره؟

*تا اواسط هفته ی دیگه میرم مسافرت/ خدا نگهدار همه ی دوستان*

(ساعت ۳:۳۰ نصفه شبه. سر و صدا نکن بقیه خوابن. این موقع پا میشم و بعد از نماز می خوابم) خیلی سحرخیزم. از بچگی همینطوری بودم. صبح که بیدار میشم سریع دستو صورتو می شورم و میام پایین. بعد از صبونه و یه کم «مردم ایرون سلام» میام پای کامپیوتر. به هر بهونه ای پای کامپیوترم. یه کم اینترنت و چک کردن وبلاگ به امید اینکه یه نفر حرفامو خونده باشه و یه چیزی نوشته باشه. معمولا ناامید میشم همون اول صُبی. ایمیلمو چک می کنم که تقریبا دوستام روزی بیس تا رو برام می فرستن که این چی میشه و کجایی و الان باید این کارو بکنیم و ... اما من بی خیال به ایمیلاشون جواب میدم و دلگرفته از ایمیلم خارج میشم. شاید خدا به من دوستای به این خوبی داده ، اما من نمی تونم با اونا باشم و این مشکل بزرگی نیس(ذهنم خیلی آشفته س). بعد میرم مسنجرمو چک می کنم می بینم اینجا هم مثل وبلاگ خبری از کسی نیست. خدا تنهایی رو به بعضیا میده که وقتی تنها نیستن قدر با هم بودنو بدونن. پدر و مادرای ما شاید فقرشون بیش از ما بوده یا مشکلات اینچنینی بیش از ما داشتن، اما پدربزرگا و مادربزرگای ما دلخوشی رو برای اونا همیشه داشتن. پدر و مادرای ما برف بازی براشون یه چیز عادی بوده، واسه همین فکر می کنن واسه ما هم عادیه. می دونی چند وقته برف بازی نکردم؟ آخرین بار هفت سال پیش داییم منو خواهر اولیمو ورداشت برد نوک کوه. اونجا یک بازی کردیم که من هرگز یادم نمیره. یادش به خیر. خونه یکی از دوستاش اونجا بود. بعد رفتیم خونه شون و صبونه خوردیم و .... خلاصه از این خوشی ها آدمایی مثل من تو زندگیشون به ندرت دارن. فقط می دونم که من باید واسه بچه ام پدر کاملی باشم. یعنی کمبودهایی که من داشتم اونا نباید داشته باشن. بی خیال زیاد دارم فکر می کنم. داشتم می گفتم. بعد از اینترنت که دیگه خبری توش برام نباشه، سی دی فیفا ۲۰۰۵ رو میذارم(چون مدل کامپیوترم پایینه هنوز تو ۲۰۰۵ موندمL) و اینقدر بازی می کنم تا ظهر بشه. ظهر که شد نمازو می خونم و نهار رو که مامانم دستش درد نکنه چقدر خوشمزه درست می کنه به معنای واقعی کلمه نوش جان می کنم و ازش تشکر می کنم و میرم پای تلویزیون تا بعد اخبار ورزشی. بعد میرم یه چرتی می زنم تا بعد از ظهر سرحال باشم. وقتی پاشدم انشاالله که تلویزیون فوتبال داره اما اگر نداشت خودم فوتبالش می کنم. می پرسی چطوری؟ من یکی از علایقم دانلود کلیپ ها و صحنه های ورزشیه. الان یه هارد پر دارم از این کلیپ ها. آخرین کلیپی هم که دانلود کردم یه کلیپ نیم ساعتی بود از چهار سالگی زیدان تا آخرین بازیش تو جام جهانی. که بعد از این نیم ساعت حتما گریه ات میگریه. آره داشتم می گفتم. اگه فوتبال نداشته باشه خودم از این کلیپا می ذارم و تجدید خاطره می کنم. بعد هم میرم اتاقم و رادیو رو روشن می کنم تا صدای دوستامو بشنوم و میرم یه کم دست به قلم میشم و شروع می کنم به نوشتن. بعد میشه اذان مغرب و نماز و بعد هم شام و میام پای تلویزیون که اگر خدای نکرده چیز به درد بخوری داشته باشه بشینم و ببینم. آخر شب هم دوباره با فیفا بازی کردن تموم میشه. اینه برنامه ی من توی این روزای خوب جوونی که باید ازش لذت ببرم ولی همه اش دوست دارم بگذره و ازش هیچ لذتی نمی برم. تو چی کار می کنی؟


سه شنبه 26 تیر ماه سال 1386

تو این وبلاگ خراب شده ی من کسی نیست به حرفای من گوش بده؟؟؟

 


دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386
شهر خواب زده

 به نام هستی بخش جان ها

این متن گلایه است. لطفا ازش رد نشید. بخونید و نظر بدید. همین اول بگم که منظور من کلیت جامعه است. وگرنه آدمایی هستن که از این متن به دورن، حتی از یه جمله اش.

هر روز که می گذره بیشتر و عمیق تر با آدمای توی جامعه آشنا میشم. می فهمم که غیرت داره میمیره. همه دروغ میگن. پولا رو مثل آب خوردن بالا می کشن. بدبخت ها بدبخت تر می شن و پولدارا برج روی برج می سازن. ریا از هیکل مردم می باره. راستگویی مرده. حیا رو که اصلا صحبتشو نکن. و هزار جور مسایل دیگه که از مشاهده اونا بهت فقط حالت تهوع دست میده...

ما تو جامعه ی کثیف و پستی زندگی می کنیم. که خیلی باید زرنگ باشی که بخوای سالم زندگی کنی و نکوبنت زمین. کاری که بابای من به خوبی از پسش براومد. اما واقعا سخته. لعنت به زندگی غربی اسلام زده ی مردم این شهر! بعضیا فکر می کنن احمقم. بعضی ها میگن چرت میگم. بعضی ها میگن کاسه کوزه تو جمع کن. اما خوشبختانه هیچ کدوم از این بعضیها دوستای درجه یکم(به فتح کاف) نیستن. آدمایی رو تو جامعه می بینم که مخشون پر شده از مسایل مختلف و نمی تونن از سردرگمی بیان بیرون. دختر باید روحیه اش لطیف باشه. از خود گذشتگی داشته باشه. اگه پیدا کردی بیا بهم بگو. پسر که باید غیرتی باشه و کاری. باید جوهر داشته باشه. اینم که راجع بهش حرف نزنیم خیلی بهتره. اما تفکرات تو جامعه: همه بدن مگه اینکه خلافش ثابت بشه. همه آشغالن در هر صورتی. همه می خوان تو رو گول بزنن( جالبه که خیلی از دخترا و پسرا با این فکر زندگی می کنن). همه بی شعورن فقط من می فهمم. همون که من میگم درسته. حلال و حروم چیه این امل(به ضم الف و تشدید میم) بازی ها دیگه از مد افتاده. خدا و پیغمبر رو بذار در کوزه آبشو بخور. اینا واسه ما نون و آب نمیشه. تا میگی دختر و پسر فکر ملت میره سمت ...(چون نمی خوام قبح مساله اینجا ریخته بشه نمی نویسم). اینقدر جو خرابه و ملت نفهمن که عقلشون قد نمیده که دختر و پسر با هم پیشرفت می کنن، اگر جربزه ی اینو داشته باشن که روابطشونو کنترل کنن( و البته معمولا این لیاقت رو از خودشون نشون نمی دن). هیچ کس خیرخواه نیست. باید مطیع عرف باشی تا بتونی زندگی کنی. و و و ...........................

تفکرات جامعه رو گفتم. حیف به اسم اسلام که اول این حکومته. بعد از کلی فکر و بررسی که با خودم داشتم، به این نتیجه رسیدم که راهی برای زندگی اونطور که خودم می خوام ندارم جز اینکه روابطم رو فقط با اطرافیانم محدود کنم. یعنی همین هایی که هستیم. دوستان خیلی خوبم. پدر و مادر و دایی و اقوام درجه یکم. معلمایی که هنوز با هم رابطه داریم. و استادایی که تو دانشگاه ازم خوششون میاد. بیشتر از این راه نداره. الان دارم با گریه نوشتنم رو ادامه می دم. کاش الگوهای ما معصومین بودند. کاش قرآن و نهج البلاغه این قدر محجور نبودند. کاش مردم خدا رو می دیدن. من خدایی رو که نبینم نمی پرستم. چرا مردم نمی بینن؟ چرا بعضیا اینقدر بدبینن؟ چرا اعتماد کمه؟ چرا کسی خیرخواهی من درک نمی کنه. آخر همه ی این سوالات منتج به این میشه که آدم باید خودشو محدود کنه. چون تو این جامعه ی ما، روزگارتو سیاه می کنن. کاش کسی بود که گریه های منو درک کنه. کاش کسی بود که به خاطر سنم ازم خرده نگیره که تو با این سن کم چقدر می فهمی. کاش بهم نمی گفتن که تو بزرگتر از سنتی. بهم به چشم یه پسر بچه ی نوزده ساله نگاه نمی شد. واسه خودم گریه می کنم که چرا کسی اینا رو نمی فهمه. مگه من چه گناهی کردم؟ عشق به اعتقاداتم، عشق به کارهایی که می کنم تنها گناه منه. واسه همین بعضیا چشم دیدنشو ندارن. از وقتی از جمع بچه های مدرسه مفید یه کم اومدیم بیرون(بعد از فارق التحصیلی) و وارد دانشگاه شدیم، دیدم که خیلی ها متقلبند، دورواند، زیرآبزنی رو تازه فهمیدم. اما آخه چرا؟ چرا بهم میگن شعورت بیش از سنته؟ مگه سن ملاکه؟ آخه نفهمی تا چه حد؟ آدم اینا رو می بینه، اونوقت تو خودش می شکنه. اون وقت حرص می خوره. اونوقت ناراحت میشه. هی به خدا شکایت می کنه. ناشکری می کنه. هی گریه می کنم. که چرا آدما راجع به من از روی سنم قضاوت می کنن. تو جامعه می گن دهن مردمو نمیشه بست. مگه ما باید در قبال کارامون به کسی جواب پس بدیم. من اینا رو نمی فهمم. خدا یکیه و من به اون جواب پس می دم. هر کاریم می کنم واسه اونه، حتی اگه در ظاهر واسه بنده هاش باشه. پس چرا اینقدر عرف ما از شرعمون جداست. لعنت به این جامعه. تو بعضی از شهرای کانادا مردم درو نمی بندن. یعنی در هر خونه ای بازه. چون دزد ندارن. حریم هر خونواده ای حفظ میشه. خب هر آدم نفهمی می فهمه که اینجا نمی تونه با حفظ عقایدش زندگی راحتی داشته باشه پا میشه میره اونجا. زناشونم بی حجابن ولی مرداشون اینقدر عزت نفس دارن که یه نگاه چپم به اونا نمی کنن. آدمی که واسه خودش ارزش قایل باشه انسانیت و شرفشو به هیچ بهایی نمی فروشه. بعد میگن چرا نخبه های ما میرن کانادا. تو بودی نمی رفتی خدا وکیلی؟ حضرت علی علیه السلام یه جمله تو نهج البلاغه دارند که در نامه به امام حسن علیه السلام می فرمایند: اونچه رو که عقلت به تو دستور میده همون رو انجام بده. حالا خب کسی که شرایط رو داشته باشه پا میشه میره اونجا دیگه، اینجا نمی مونه که. خلاصه اینکه از جامعه و آدماش دلم خیلی پره. من که دیگه قید همه چیزو همه کسو زدم. فقط ایمانم برام مهمه. دیگه هیچ چیز برام مهم نیست. خسته ام. خسته. آدم با این افکاری که تو جامعه برخورد می کنه دلخسته و دلزده میشه. بعد مثل من میره تو اتاقش درو می بنده و گریه می کنه طوری که هیچکس نفهمه. آها حالا که بحثش پیش اومد اینم بگم: دخترا اغلب احساساتشونو علنی تر از پسرا نشون میدن. چرا کسی به فکر احساسات پسرا نیست؟ همه فکر می کنن پسرا نیاز به محبت ندارن. اما کسی که منو دوست داشته باشه من برده اش میشم.(بردگی با بندگی فرق داره). من باید هر شب بنویسم و هر شب گریه کنم تا آروم بگیرم. چون کسی نیست که منو درک کنه. پدر و مادرای این زمونه یا اصلا به بچه هاشون توجهی ندارن و یا اگر هم دارن به همه ی جنبه های نیازها ی اونا توجه ندارن. قبول دارم که زندگی و گذران اون خیلی سخته. اما اونی که نمی تونه بچه اش رو درست تربیت کنه نباید بچه دار بشه. کسی زور نکرده که تو بچه دار بشی. اما شاید بچه دار شدنم از روی خودخواهی باشه. که اونا می خوان ازشون چیزی باقی بمونه. نسلشون ادامه پیدا کنه و بعدا فاتحه خون واسه سر قبر داشته باشن. همه ی اینا رو گفتم «شاید». احتمالا اکثر پدر و مادرا واسه اینا بچه دار نشدن. به هر حال. خیلی سرم درد می کنه. چشامم خیلی درد می کنه.

تا بعد...

جامعه ی بی طبقه

یه نفر بالای برجش لَم داده توی جکوزی،

یه نفر آرزو داره که حموم بره یه روزی!

یه نفر برای گربه اش می خره ژامبون اعلا،

یکی واسه لقمه یی نون میره از دیوارا بالا!

یه نفر جرینگی میده خون بها رو تو تصادف،

یکی دیگه واسه صنّار توی حبس می پوسه مُف مُف...

 

یکی آخرای هفته میره ساحل قناری،

یکی جون می کنه اما باز می مونه تو نداری!

یه جای شهر برای شام صدتا کبک پَر کنده میشن،

یه جای دیگه سر شام سفره ها شرمنده میشن!

فاصله خیلی زیاده از سر برج تا زیر پل،

آخه تا کی باید این درد، این عذاب بشه تحمل؟                             یغما گلرویی

 

 

جامعه ی بی طبقه، برج هزار طبقه ندارد.

 

 

 


یکشنبه 24 تیر ماه سال 1386
اعتماد به نفس

در دبیرستانی به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟'' محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت یعنی این'' و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره ۲۰ دادند.

خودمون باشیم. هر آنچه که هستیم.


   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 34116


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

حضرت علی علیه السلام

آنچه عقلت به تو می گوید،همان را انجام بده

شانس در خدمت ذهن آماده است

لویی پاستور