بر اساس خاطره روحانی کاروان «علیرضا مستشاری»
توی لابی هتل نشسته بودم. یکی از دانشجویان از خرید می آمد. کنارم نشست.
اسمش هادی بود. گفت: فلانی ببین چه چیزهایی خریده ام.
او پارچه مخمل سبزی نشانم داد؛ گفت: چطور است؟
گفتم: خوب است. برای کی خریده ای؟
گفت: برای پسرم حمید. بعد یک پارچه دیگر نشانم داد؛ گفت: این را هم برای دخترم هدی خریده ام؛ چطور است؟
گفتم: عالیست.
بعد توی چشمهای هادی خیره شدم و گفتم: به قیافه ات نمی آید دو تا بچه داشته باشی.
گفت: حاج آقا من هنوز مادرشون را هم پیدا نکرده ام.
منتها چون شما همیشه می گویید حسن ظن داشته باشید؛ توی این سفر معنوی هم دعا کرده ام و خوش بینم که خداوند بهترین زندگی را نصیب من کند.
گفتم: هادی خان! خیلی بی سلیقه ای، لااقل برای مادر بچه ها هم چیزی می خریدی.
گفت: من از شما خجالت می کشیدم. راستش برای او هم خریده ام.
بعد دستش را برد توی جیبش و یک پلاک کعبه در آورد و نشانم داد. گفت: این هم برای مادر بچه ها.
حالا چند سال از آن روز می گذرد. هادی ازدواج کرده است. دو بار هم با همسرش به منزل ما آمدند. یک پسر هم دارد. همیشه می گوید: دعای من در خانه خدا مستجاب شده است. |