فکر برتر
حضرت محمد صلی الله علیه و اله وسلم: مردم خواب هستند، هنگامیکه مردند بیدار می شوند.
خود را برای زیباترین روز آراسته ام... و مرگ را پلی یافتم برای رسیدن به تو...  اگر مرا بپذیری...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آنچه گذشت
موضوع بندی

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 25 آبان ماه سال 1386

رفتن دلیل نبودن نیست


شنبه 19 آبان ماه سال 1386

هر قدر سعی کردم ببخشمش سعی نکرد خودش را اصلاح کند... تمام تلاشم را کردم... و در آخر با رنگ آبی آرامش بخشی رو قلبم نوشتم: بی خیال... و به آرامشی ابدی پیوستم... مگر نه این است که هر انسانی ظرفیتی دارد... به ظرفیت نامحدود پیوستم تا بلکه بیابم آنچه را می خواستم... و یافتمش... لذتی ابدی... در جهانی ورای این جهان با تمامی لذت هایش... و چه زیبا شد زندگی... با تمامی ملایمات و ناملایماتش... چون برای خودم شد و خودش... با آرامشی وصف ناشدنی به شما سلام می گویم که نام اوست... 1

شبی به یاد ماندنی بود شب نیمه شعبان... و باز همان جمله ی همیشگی... او خواهد آمد...

مدت زیادی است که فیلم زیبایی ندیده ام... تلویزیون برای من مانده است و فوتبال... من که حتی برای دیدن آن هم باید غرولند بشنوم... به هر حال...

۵ شنبه می خوام برم منیریه... هم کفش ورزشی بخرم که واقعا دیگه عمر این یکی به سر اومده میخاش از ته کفش میره تو پام... هم اینکه پیرن ورزشی امسالم رو بخرم... فکر کنم امسالم آرسنال بخرم... آخه حتی با رفتن آنری هم نتونستم ازش دل بکنم... آخه بچه ها امسال عالی بازی می کنند... فرق من و والکات چیه؟ راستش همه چیزمون فرق داره فقط هم سنیم... خدا که چقدر دوست دارم باز به دوران قبل برگردم که صبح بازی و شب بازی... زندگی بود بازی و درس... فقط همین... الان بازی حذف شده... چون تنها شدم تا حد زیادی... دلم لک زده واسه یه فوتبال یا بسکتبال با رفقا... دوباره حرص خوردن و غر زدن و شنگول بازی در آوردنای بعضیا و خوشحالیای عجیب بعضیا بعد از گل و آقای گل شدن من... خیلی دلم تنگ شده... الانم لذت بخشه ها... اما خب اون وقتا یه کیف دیگه ای داشت... یه جورایی زندگیم داره تخصصی میشه!!!... زندگی چه ساده میگذره و سخت!!!!... یا حق...


پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386
جمعه

جمعه یعنی یک غروب وعده دار           وعده ی ترمیم قلب زخم دار

جمعه یعنی مادر چشم انتظار               در هوای دیدن روی نگار

جمعه یعنی یک سما دلواپسی               می شود مولا به داد ما رسی؟

..................................................................................

چه جمعه ها که یک به بک نیامدی               چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم نه          ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

نیامدی تمام طول هفته را به انتظار جمعه ایم   دوباره صبح و ظهر نه غروب شد نیامدی

....................................................................................................

دلم تنگ بود گفتم چند بیتی بنویسم شاید موثر افتد...لذت بردن از زندگی هنر بسیار بزرگی است... و این همان است که مدت ها به دنبالش بودم و اکنون نیز در پی آن هستم... شنبه ها و دوشنبه ها درس های حجیم و زیبای مقاومت مصالح و دینامیک ... یک شنبه ها عملیات نقشه برداری و کار کردن با دستگاههایی که هر یک دنیایی از تکنولوژی بشر را در خود دارند... دوشنبه ها آزمایشگاه شیمی آب که واقعا لذت بخشه(در انجام کارهای عملی نهایت دقت و مهارت رو به خرج میدم و همین هم باعث میشه که همیشه جزو بهترین ها باشم)...سه شنبه ها نقشه برداری و انقلاب و یک شنبه ها نقشه کشی و نقشه خوانی که هر یک لذت خاص خودشان را دارند...چهارشنبه ها در مدرسه با بچه ها و درس دادن و بیشتر درس گرفتن از بچه ها... واقعا نهایت لذت رو از بودن با بچه ها می برم... ارتباط قوی و خوبی رو با حفظ احترام تونستم بین خودم و اونها به وجود بیارم... از اینکه همه جا «آقا» صدام کنن زیاد خوشم نمیاد اما خب مدرسه است دیگه... کاریش نمیشه کرد... واقعا لذت بخشه... پنج شنبه ها که اغلب سرم به کارهای ساختمون گرمه و پروژه های درس های این ترم... جمعه هم مثل همیشه کارهای متفرقه و متنوع... هنوز «گیردادن» هایی هست که اجازه ی لذت بردن رو از من میگیره اما سعی می کنم به سادگی از کنارشون رد بشم... به قولی آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است... موفق باشید... یا حق...


سه شنبه 15 آبان ماه سال 1386
کوتاه و خواندنی

به نام خدایی که زیبایی های خود را به ما ارزانی داشت...

1.      دیشب خواب دیدم دوباره رفتم حج عمره... اما خیلی عجیب بود... چون باز با دانشجوها بودم... میگم عجیب چون هر دانشجو فقط یک بار با کاروان های دانشجویی می تونه بره حج عمره... پس من تو اون جمع چی کار می کردم؟! الله علیم...

2.      به طور کل در زندگیم سعی می کنم زیاد راجع به این مسایل حرف نزنم چون حرف چندان فایده نداره(تو جامعه ی ما)... به قول شاعر«همه حرف خوب می زنن!»... در چند سال اخیر قیمت نفت از بشکه ای 30 دلار به 100 دلار رسیده... درسته که این قیمت نفت برنته اما خب نفت ایران هم به بشکه ای 70-80 دلار رسیده... بنابر این میزان درآمد نفتی ما 2الی 3 برابر شده... سوالی که در ذهن هر ایرانی ممکنه ایجاد بشه اینه که: آیا وضع زندگی مردم سه برابر بهتر شده؟ پاسخ:خیر... شاید قیمت خونه چند برابر شده باشه و متقابلا سایر موارد از جمله کرایه های تاکسی... و تمامی اینها نشون میده که جامعه همچنان به سمت دو قطبی شدن پیش میره... اختلاف طبقاتی روز به روز بیشتر و بیشتر میشه... حضرت علی در نهج البلاغه دقیقا بیان کرده اند که اختلاف طبقاتی باید وجود داشته باشه تا جامعه پیشرفت کنه، اما اضافه می کنه که این اختلاف باید دارای تعادل باشه... و متاسفانه وضع فعلی جامعه ی ما رنگ و بوی ظاهر اسلام رو هم کمتر به خود داره چه برسه به اینها که باطن دین هستند... و روز به روز به فاصله ی اقتصادی مردم از هم اضافه میشه... دارندگان داراتر و نداران ندارتر می شوند... و شعار عدالت اجتماعی همچنان به گوش می رسد... و این نتیجه ی پیروی از نظام سرمایه داری امریکاست که چنین اختلاف طبقاتی رو به وجود آورده... ما داریم همانطور پیش می رویم که امریکا پیش رفته است و امروزه می بینیم که هنوز هم نمی تواند بدبخت و بیچاره ها را از روی خاک کشورش بلند کند و به سرمایه های ملی بدل سازد...

3.      حلقه ی سبز..............من متخصص در نقد و تحلیل فیلم نیستم فقط نظر شخصی و غیرکارشناسانه ی خودم رو اینجا می نویسم... به نظر من این سریال به لحاظ محتوا و موضوع از بهترین هاست... من مطالب و مسایل زیادی از این سریال آموختم که مجال اشاره نیست...

4.      همچنان معتقدم که افغانی ها باید بیرون شوند... چون اینجا مملکت ماست... اینجا حق ایرانی هاست که پایمال می شود... بعید نیست تا چند سال دیگر سرمایه داران اصلی کشور افغانی باشند(در نظام سرمایه داری هیچ چیز غیر ممکن نیست!)... روزی نیست که یک افغانی باعث تجاوز، قتل، ضرب و شتم، و مواردی از این دست نباشد... تا کی باید هموطنان ما چوب حضور این جماعت را بخورند؟... آنها برادران دینی ما هستند؟ به فرض که باشند(در این هم شک دارم چون عوامل طالبان قطعا و حتما هنوز حضور دارند حتی در ایران)... اگر باشند هم بروند در کشور خودشان... حضرت علی که حاکم جامعه ی اسلامی شد از اموال شهرها و روستاهای ایران نگرفت به اعراب بدهد... و بالعکس هم اتفاق نیفتاد... هر قومی حقوق خود را دارد... متاسفانه آن نفتی که قیمتش سه برابر می شود پولش در مملکت افاغنه خرج سد سازی و هزار جور کار عمرانی و تاسیساتی و زیربنایی دیگر می شود... و ملت مظلوم ایران همچنان باید منتظر حضور یک منجی باشند!... «خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه خودشان بخواهند(و به دست خودشان)»

5.      موفق و موید باشید...


شنبه 12 آبان ماه سال 1386
سفر عشق(۴)

سلام دوباره به همه ی دوستان عزیز... و این بار از مدینه به مکه می رویم با دلی آماده برای دیدار دوست...

1

و اینجا شب حرم... با دردهای ناگفته... با آخرین حرفهای من...

2

و اینجا مکان منبر پیامبر است... دقیقا در محل قدیم مسجد... جاییکه فرش های آن سبز رنگ است... و خیلی پرتلاش باشی بتوانی چند رکعت نماز واجب آن جا بخوانی... به قدری شلوغ است که نمی توانی تصور کنی ... این عکس را شب آخر گرفتم... ساعت ۳:۳۰ صبح است و اینجا اینطور شلوغ است... می نشینند و تا نماز صبح حرفهای دلشان را می زنند...

3

و سرانجام انتظار تو به پایان می رسد... ساعت ۳نیمه شب اول شهریور...و ناگهان وجودت خالی می شود از هر چیز غیر از او...

4

و اینجا بالای کوهی است که به آن صفا می گویند... اکثر اوقات من در شبها اینجا سپری می شد... البته شرطه ها اذیت می کردند ولی خب گویی گاهی اصلا مرا نمی دیدند... می گویند اگر بنده ای کارش درست باشد اما زمانش را از اینجا در حال سعی می بیند.............

6

و اینجا شبی است از شب های شعبان... گویا شب جمعه ایست... و ما مناجات حضرت امیر را به  در طبقه ی دوم حرم برگذار کردیم... چه شبی بود خدایا... حرفهای من ناتمام است...

تا عکس های بعدی یا حق...


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 34142


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

حضرت علی علیه السلام

آنچه عقلت به تو می گوید،همان را انجام بده

شانس در خدمت ذهن آماده است

لویی پاستور