فکر برتر
حضرت محمد صلی الله علیه و اله وسلم: مردم خواب هستند، هنگامیکه مردند بیدار می شوند.
خود را برای زیباترین روز آراسته ام... و مرگ را پلی یافتم برای رسیدن به تو...  اگر مرا بپذیری...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آنچه گذشت
موضوع بندی

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387

به نامش

خیلی وقته نبودم چون دوست ندارم دیگه بنویسم. چون یه سری آدم که دوست ندارم بیان اینجا میان و می خونن و پیش خودشون هم فکر می کنن که ردی از خودشون به جا نمی ذارن! چون فکر می کنم بعضیا لیاقت و ظرفیت خوندن بعضی چیزا رو ندارن و من هم حوصله ی صحبت کردن با اونها رو ندارم.

مشهد بودیم جای هیچ کس هم خالی نبود،‌چون کلی آدم هم بودند که تو نوبت بودند و من به عنوان مسئول مسافرت نتونستم اونا رو با خودمون ببرم چون دیر گفته بودن و بلیت نداشتیم! مسافرت خوبی بود بعد از دو سال توفیق دست داد. هر وقت از سفر زیارتی برگشتم یه برکتی تو زندگیم پیدا شده، کلی تدریس خصوصی و آموزشگاه برای تدریس در سال جدید! منتها مشکلم اینه که فعلا آموزشگاه ها همه جای شهر هستند،‌سید خندان،‌میرداماد،‌هفت حوض،‌انقلاب،‌تازه محل کار فعلیم هم میدون نوره و مفید یک و دانشگاه هم که شرقی ترین نقطه ی تهران و من هم که بدون وسیله ی نقلیه ی شخصی! تقریبا من تو این بازی نقشی ندارم و همه اش با خداست. ببینم چی میشه. مسافرت مشهد یه چیزایی رو بهم نشون داد.

بادی بیلدینگ رو شروع کردم چندوقتیه! اولین چیزی که بهم گفت این بود که لاغری با قد 177 و وزن 73 و بهم گفت که باید پروتئین و آمینو مصرف کنی. منم در جا(و با اطلاع از موضوع) گفتم:‌نمی خوام. در عوض برنامه ی غذاییم رو خیلی خوب جلو می برم. خیلی روی سلامتی عمومی و نشاطم تاثیر داشته. دوست دارم ادامه بدم اما هزینه ی کلاس ماهی 30000 تومنه که برای من میشه تقریبا حقوق یک ماهم در سال گذشته!

تو مشهد یه جایی نوشته بود:‌سکوت زینت زن است. و من یاد دو نفر افتادم که یکی چقدر زینت داره و یکی چه سلب آرامشی از من کرده.

این سربازی شده مانع من برای کار و تحصیل و زیارت و هر چی که بگی. نمی دونم باهاش چی کار کنم!

نمی دونم ترم بعد معادلات و مکانیک خاک و هیدرولیک و سیالات 2 با هم چطوری پیش میره! فکر کنم زیر این درسا له شم!

یه سری رفتن اعتکاف. منم یه زمانی دوست داشتم برم اما از وقتی شنیدم که هیچ فرقی با تو خونه موندن نداره و همه ی امکانات تو خونه اونجا هم هست میلم کم شد.

روز مادر روز زن هم هست،‌اما روز پدر روز مرد نیست!؟ چرا؟‌روز مادر مادر ها کلی هدیه می گیرند اما یک صدم اون رو پدرها نمی گیرن! چرا؟!

دلشوره دارم! سال پیش این موقع روزشماری می کردم برای رفتن به مدینه...

این روزها وقتی با معلمای خودم تو مفید میشینم و با هم صبحونه می خوریم و با هم میگیم و می خندیم و میبینم که اونا واقعا خیلی پیر شدن ولی خودشون اینو نمی دونن و با هم گپ می زنیم،‌کلی خجالت می کشم که هیچی نشدم برای خودم،‌همه اش برای دیگران و مخصوصا بچه ها و دانش آموزان هستم.

آدم متعهد و مسئولیت پذیر کم پیدا میشه ولی به قول محسن عزیزی پیدا میشه!

دلم براش تنگ شده خیلی زیاد. این روزا بیشتر از هر وقت بهش و به بودنش نیاز دارم. یه زمان هفته ای چهارشب خونه شون بودم اما شش ساله که... کجاست که حال این روزهای منو درک کنه و من دوباره سرمو روی پاش بذارم و اونم دست بکشه تو موهام؟! رحمتش بر او باد!

التماس دعا


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 34133


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

حضرت علی علیه السلام

آنچه عقلت به تو می گوید،همان را انجام بده

شانس در خدمت ذهن آماده است

لویی پاستور