فکر برتر
حضرت محمد صلی الله علیه و اله وسلم: مردم خواب هستند، هنگامیکه مردند بیدار می شوند.
خود را برای زیباترین روز آراسته ام... و مرگ را پلی یافتم برای رسیدن به تو...  اگر مرا بپذیری...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آنچه گذشت
موضوع بندی

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 17 آذر ماه سال 1386

۱.ایتالیا+فرانسه+هلند+رومانی

یه کم دیر دارم این مطلبو می نویسم... اروپایی ها با همه ی ادعا هاشون گاهی وقتا کارایی می کنن که آدم می مونه چی بگه... قرعه کشی بدون سید! بندی انجام شد و.......... این شد نتیجه اش... به امید قهرمانی فرانسه... با درخشش سمیر نصری و فرانک ریبری...

۲. می خواستم برم مشهد با مدرسه... همون جایی که توش درس می دم... ییهو ۳ تا امتحان ناقابل افتاد تو همون هفته... بنازم هماهنگی اساتید رو در برگزاری امتحانات...در اینطور مواقع میگن نطلبیده...

۳. ۳ شنبه: امتحانو خیلی خوب داده بودم... بعدش رفتم گلاب به روتون دستشویی... همین که کمربند مبارکو باز کردم سگکش باز شد افتاد تو چاه و از نظر پنهان شد!این همون کمربندی بود که از مکه دو هزار تومن خریده بودم... خیلی دوستش داشتم... حالا مونده گوشه ی خونه بی سگک!!!... اما اینقدر امتحانو خوب داده بودم که هیچ چیز حالیم نبود...

۴. روز دانشجو: تلاقی با روز جهانی کودک و تلویزیون... و ظاهرا بین کودک و دانشجو و تلویزیون این تلویزیونه که از همه مهمترهههههههههه...و من که چیزی از دانشجو نشنیدم...

۵. تصمیم گرفتم بعد از اینکه دکترام رو در رشته ی خودم گرفتم... برم نقشه برداری بخونم بعد بزنم تو خط فصل مشترک رشته ی خودم با نقشه برداری ...بعد هم برم پزشکی بخونم... بعد مطب بزنم هفته ای یه بار ویزیت کنم!!!چه رمانتیک...


شنبه 12 آبان ماه سال 1386
سفر عشق(۴)

سلام دوباره به همه ی دوستان عزیز... و این بار از مدینه به مکه می رویم با دلی آماده برای دیدار دوست...

1

و اینجا شب حرم... با دردهای ناگفته... با آخرین حرفهای من...

2

و اینجا مکان منبر پیامبر است... دقیقا در محل قدیم مسجد... جاییکه فرش های آن سبز رنگ است... و خیلی پرتلاش باشی بتوانی چند رکعت نماز واجب آن جا بخوانی... به قدری شلوغ است که نمی توانی تصور کنی ... این عکس را شب آخر گرفتم... ساعت ۳:۳۰ صبح است و اینجا اینطور شلوغ است... می نشینند و تا نماز صبح حرفهای دلشان را می زنند...

3

و سرانجام انتظار تو به پایان می رسد... ساعت ۳نیمه شب اول شهریور...و ناگهان وجودت خالی می شود از هر چیز غیر از او...

4

و اینجا بالای کوهی است که به آن صفا می گویند... اکثر اوقات من در شبها اینجا سپری می شد... البته شرطه ها اذیت می کردند ولی خب گویی گاهی اصلا مرا نمی دیدند... می گویند اگر بنده ای کارش درست باشد اما زمانش را از اینجا در حال سعی می بیند.............

6

و اینجا شبی است از شب های شعبان... گویا شب جمعه ایست... و ما مناجات حضرت امیر را به  در طبقه ی دوم حرم برگذار کردیم... چه شبی بود خدایا... حرفهای من ناتمام است...

تا عکس های بعدی یا حق...


سه شنبه 8 آبان ماه سال 1386
سفر عشق(۳)

سلام به همه ی دوستان عزیز

این سری از تصاویر جزو آخرین سری از تصاویر با کیفیت مدینه است که فقط مرتبط به مسجدالنبی می شود و تصاویر مکان هایی چون قبرستان احد و کوه احد و سایر مساجد و اماکن در مجموعه های بعدی خدمت شما دوستان عزیز تقدیم می گردد.

1 

2

3

اینجا جاییست که محل خانه ی حضرت علی علیه السلام بوده است... در این قسمت قفسه کتب قرآن چیده اند تا مردم نتوانند به ضریح برسند...احمد را به این قسمت آوردم... اینجا حال دیگری دارد... حالی متفاوت از سایر قسمت های حرم... خود من اولین باری که اینجا نشستم واقعا حس عجیبی داشتم... اینجا را اینطور نبینید... عکس وقتی گرفته شده است که ساعت ۱۰:۳۰ شب بود و اگر کمی بیشتر مانده بودم معلوم نبود چه بلایی سرم بیاید... تقریبا وقتی عکس را گرفتم که حرم خالی از افراد بود... و مسوولان مربوط مشغول نظافت بودند...  سکویی که می بینید مشهور به سکوی اصحاف صفه است... از سمت چپ که بروی به همان باب جبرییل می رسی که در عکس های سری قبل برایتان توصیف کرده بودم... و درب ضریح و مکان درب خانه ی حضرت زهرا سلام الله علیها نیز آنجاست...

5  

سمت راست بین دو ستون(یعنی جایی که مردم ایستاده اند) را اگر بگیری و جلو بروی به ستون توبه می رسی... جایی که خانمها هرگز به آن دسترسی ندارند...این جا پر رمزوراز ترین قسمت حرم است... و همانطور که قبلا گفتم... فقط باید باشی... آن وقت دیگر از آنجا بلند نمی شوی...

6

نمی دانم این عکس مربوط به چه ساعتی است... گمانم ۳:۳۰ صبح باشد... تقریبا در همین موقع ها درب های حرم باز می شوند و مردم وارد می شوند... فقط باید آن صحنه ی باز شدن اولین درب ها را ببینی... مردم پشت این درب ها می ایستند و به محض باز شدن درب گویی مسابقه ی دوی سرعت را تماشا می کنی... همه با سرعت تمام می دوند تا به قسمت قدیم مسجد برسند جایی که نماز خواندن در آنجا بسیار سفارش شده است... قسمت قدیم در همان سمت راست عکس قبلی قرار دارد که فرش های آن سبز رنگ است و با سایر فرشهای حرم متفاوت است...

تا عکس های بعدی یا حق

 


شنبه 5 آبان ماه سال 1386
سفر عشق(۲)

سلامی دوباره به همه ی بینندگان عزیز... اینقدر در این چند ماه اخیر نعمت خدا بهم داد که یک اتفاق نو و بسیار جالب و در نوع خودش عجیب برام افتاد... یک تحول جدید در درون...

1

اینجا فرودگاه جده است... هنگام رفتن به مدینه النبی... وقتی از قسمت مسقف فرودگاه بیرون آمدیم همه خیس عرق شدند... دما در حدود ۵۰ درجه... آبگرمکن نمی دانستند چیست... من که هم عربی و هم انگلیسیم در حد قابل قبول بود همه جا با دیگران ارتباط برقرار می کردم... کار خطرناکی که من و دوستم احمد آنجا انجام دادیم این بود که همانجا وسط جانماز و سجاده انداختیم و نماز را با مهر خواندیم...احمد سه سال از من بزرگتر است و با وجود سه نفره بودن اتاق ها به ما دو نفر یک اتاق داده بودند... اصلا هم توجه نکردیم که داریم وسط جماعت عرب ها نماز می خوانیم... نماز احمد که تمام شد به او گفتم: حواست هست؟ گیج و منگ مرا نگاه کرد و گفت: به چی؟ گفتم: دور و برتو نگاه کن! سریع مثل فشفشه سجاده را جمع کرد... این اتفاق در میان آن همه عرب خیلی وحشتناک بود... 

2 

و اینجا شب اول... حوالی ساعت ۹ به مدینه رسیدیم... حال عجیبی بود... برای هر کس این حال فرق می کند... روزهای آخر دل کندن سخت بود... برای من سخت تر از دیگران بود...اما شب اول فقط نگاه کردم... فقط نگاه... چون کار دیگری در آن فضا نمی توانستم بکنم...

33

و اینجا همان جاست که تو دلت را به عشق آن پر می دهی...این عکس را از روی پله های بقیع گرفتم... درب سمت راست گوشه باب النساء است... باب جبرییل در مقابل تو قرار دارد... مردم اینجا گرو گروه می نشینند و زیارتنامه می خوانند... فقط باید باشی...

33333

و اینجا از درون بقیع روح حضرتش را نظاره می کنی... شرطه ها دیگر هیچ کاری نمی توانند بکنند... آنها فقط نگاه می کنند... مگر می توان جلوی این همه عاشق را گرفت؟!... در مقابل تو همان قسمتی است که در پست قبلی به آن اشاره کردم... جایی که فقط می توان از دور به آن سلام کرد... اگر آنجا را باز می گذاشتند همه چیز از کنترل خارج می شد... قبر ام البنین را می گویم... محل دفن حضرت فاطمه سلام الله علیها که برای عوام پیدا نیست... پس همه می آیند تا کنیز فرزندانش را زیارت کنند... اگر آنجا را باز می گذاشتند چه ها که نمی شد...

تا عکس های بعدی یا حق


سه شنبه 1 آبان ماه سال 1386
سفر عشق(۱)

به پست اول وبلاگ بازگردید و حال اینجا را بخوانید:

چه زود گذشت

و عمر به تمامی اینچنین است

اینجا بقیع است

و چه رازها در خود نهفته دارد

جایی که فقط باید گوش سپرد

Ya Hoo madadi

امروز در کلاس آمار و احتمالات صحبت حول محور حج باز شد... و چه ها که جلوی چشمانم نیامدند... از انسانها بریده ام... آموختم که هرگز نباید به انسان ها امیدوار بود...

پروردگارا!‌ ما(بندگان گنه کار)‌ و بندگان خوب خودت را از شر خلق در امان بدار!

1

و آنچه بالا می بینی بقیع از پشت درب هاست... جایی که معمولا خانم ها می ایستند(اگر شرطه ها بگذارند)...

2

کبوتر که می گویند همین است(عکس بالا)... خوب که فکر می کنم عرب های وهابی مانند آنها رفتار می کنند... کبوتر ها اینگونه اند: وقتی یکی می پرد ناگهان صد ها کبوتر به دنبالش به تصور فرار از خطر می پرند اما در واقع خطری نبوده است... آنها نیز بسیار ترسو هستند(وهابی ها را می گویم)

22

تصویر بالا (به نظر من کل بقیع است)... محل دفن حضرت ام البنین سلام الله علیها... تنها جایی است که هرگز نمی توانی به آن نزدیک شوی... اما اگر زرنگ باشی از قبرستان بیرون می روی و پشت آن نرده ها می ایستی... آن هنگام ناخودآگاه اشک می ریزی و حرف می زنی... اینجا آخر خط مدینه است...(به تصویر دقت کن... گنبد خضراء از بالا کمی پیداست)

33

و اینجا نیز همان مکان عشق بازی من و سرورم و او بود... از این جلوتر نمی توان رفت... از اینجا مراقبت ویژه ای می شود... در بقیع باید ماند... فقط باید ماند و بود... گریه و ناله و دعا جای خودش... فقط باید باشی... همین برای بالا رفتن کافیست...

تا عکس های بعدی یا حق

 

 

 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 34117


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

حضرت علی علیه السلام

آنچه عقلت به تو می گوید،همان را انجام بده

شانس در خدمت ذهن آماده است

لویی پاستور